سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

برمی گردم.

تجربه ی بالایی در زمینه ی ترک کردن دارم.علتش اینه که زیاد معتاد می شم. به هر چیزی انقدر معتاد می شم که زندگیمو به هم می ریزه. تقریبن دو سال و نیمه سیگارو گذاشتم کنار و دیگه حتا خاموششم دستم نگرفتم( یه مدت حدودن دوساله سیگاری ِ داغونی بودم و حتا چیزای دیگه غیر سیگار هم بود). چای رو حدود ده ما کنار گذاشتم چون دیگه انقدر چای خورده بودم که خونم رنگ چای شده بود. حالام که دوباره می خورم خیلی متعادل و به وقت می خورم. قند خوردن با چای رو هم ترک کرده بودم و حالا دیگه اگرم بخورم یه حبه می خورم اونم با چاییای زهرماری ،نه چاییای معمولی. شکوندن قولنج اعضای مختلف بدنم رو هم ایضن مثل سیگار به طور دائم ترک کردم.

طی تجربیات مکرر ترک کردن چیزای مختلف به این نتیجه رسیدم که بهترین راه ترک کردن هر چیزی (لاقل برای من) اینه که یه دفه بذارمش کنار و مث مرد دیگه نرم سراغش.

البته خب همونطور که متوجه شدین بعضی از این ترک کردنا دائمی بوده و بعضیاشون موقت و جهت اصلاح الگوی مصرف! برای مثال بارها اینترنت رو به طور موقت ترک کردم. حالا همه ی این حرفا رو زدم که چی بگم؟ به علت اینکه آزمون کارشناسی ارشد نزدیکه و بنده در حالی که رقبا با سرسختی در حال مطالعه هستن دارم روزی دوساعت گودر می کنم و علاف وبلاگ می شم، تصمیم گرفته م یه بار دیگه اینترنت رو به صورت موقت ترک کنم. اینا رو اینجا نوشتم که بدونین بر می گردم، چون خودم تجربه کردم که چقدر بده وقتی یکی از وبلاگایی که آدم می خونه یهو تعطیل بشه و نویسنده هیچ ردی هم نذاره. ناگفته نماند که خودمم قبلن این کارو کردم و دیگه نمی خوام دوستای دیگه ای رو از دست بدم.

منتظرم باشید. احتمالن پست بعدیمو بعد از اینکه از جلسه ی آزمون ارشد برگشتم می نویسم.

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

تو برو چماقتو دست بگیر، حرف نزنی کسی نمی گه لالی

پشت دسته ی یکی از این صندلی تکیا توی کلاس یکی با ماژیک نوشته بود : مرگ بر دیکتاتور. دو سه روز بعد دیدم یه نفر اومده با خودکار بعد از دیکتاتور یه مخملی اضافه کرده، بعدشم توی پرانتز نوشته موسوی؛ که آخرش شده بود: "مرگ بر دیکتاتور مخملی (موسوی)" از اون روز بدجور ذهنم درگیر شده که این دیکتاتور مخملی چجوریه. یعنی اینکه دقیقن آدم باید چکار کنه تا دیکتاتور مخملی باشه.

بعضی از این رفتارا و حرف زدنا و اداهای اون مبارزان همیشه در صحنه رو که می بینم احساس می کنم که واقعن با چه احمقایی طرفم. اینو به عنوان توهین نمی گما، واقعن بی خردی رو توی رفتاراشون می شه دید. مثلن شعارای بی وزن و بی قافیه و بی ربط و بی معنی و بی هیچیشون: هم غزه هم لبنان جانم فدای رهبر/ سبز فقط قهوه ای . یکی دیگه ش راه اندازی یه شبه ی جنبش سبز علوی(؟!). شاهکارشونم که دیگه اون کار مسخره شون توی روز قدس که جلوی علامتای v ما، علامت v چپه شده نشون می دادن.

یه احساسی با دیدن این کاراشون بهم دست میده که نمی تونم دقیق بیانش کنم: یه چیزی بین اشمئزاز و تاسف و ترحم. اما خیلی نزدیک به این تعبیره که اخیرن یکی از مقامای انگلیسی (اگه اشتباه نکنم) در مورد مذاکرات هسته ای ایران کرد. گفته بود مثل شطرنج بازی کردن با میمون می مونه. تو ماتشون می کنی و اونا مهره ی شاهو برمی دارن قورت می دن.

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

اسکناس، محمل مبارزه

خداییش اسکناسای ایرانی هم خوراک نافرمانی مدنی هستنا! قشنگ جای شعارنویسی دارن. انگار طراحشون این روزا رو می دیده.

رهبری در آیینه ی غزلیات سعدی

خون صاحبنظران ریختی ای کعبه ی ا.ن* / قتل اینان که رواداشت که صید حرمند؟
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب/ زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند

* البته نسخ قدیمی تر گفته اند کعبه ی حُسن. منتها اینجا کعبه ی ا.ن صحیح تر به نظر می رسد.

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

تورم

دفترچه ی کارشناسی ارشد پارسال 7200، امسال 9200 (که ده تومن کردن توی پاچه ی ما) . حالا از اون پدرسگ بپرسین چطوری حساب کرده که شده 13 درصد.

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

اینها حتا عکس مرا هم پاره کردند، آتش زدند، شما باید سکوت کنید.

به گزارش فارس، بنری که تظاهرکنندگان روز گذشته از رویش رد شده و کف کفشهایشان را با آن پاک کردند پرچم امریکا بود که پشت و رو افتاده بود.

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

شعار امروز: ننگ ما،ننگ ما، رهبر الدنگ ما

حالا یکی می خواست فاطمه رو جمع کنه. هی می گفت: ما باید بریم توی جمعیت. اومدیم بیرون با مردم باشیم و . . . بعد باز که می رفتیم توی جمعیت، مثل اون دفه های قبل، تا میدید از اون ته ته ها یه نفر داره در میره اونم می دوید. خداوکیلی با شیرزنی وصلت کردیما.